این جستار شامل 2 پاسخ ، و دارای 3 کاربر است ، و آخرین بار توسط فاطمه دائمی _ دکترای روانشناسی سلامت فاطمه دائمی _ دکترای روانشناسی سلامت در 1 سال، 11 ماه پیش بروز شده است.

در حال نمایش 3 نوشته (از کل 3)
  • نویسنده
    نوشته ها
  • #19336

    f1365sa_24338
    مشارکت کننده

    سلام من 4 ساله ازدواج کردم و یک پسر 2 ماهه دارم .همسرم ادم عصبی ولی احساساتی و زودرنجه . قبل از ازدواج فقط ازش صداقت و ترک بیرون رفتن با دوستاش رو خواستم چون بیش از حد بیرون میرفت. گفت دروغ اصلا معنی نداره و دوستام رو هم یکی دو سال مهلت بده. یکسال عقد بودیم .اوایل ازدواج یکم رفت و امدشون کمتر شد ولی بعد هر کدوم از دوستاش از سر کار میومدن این باید باهاشون بیرون میرفت خیلی شبهام بعد از کارش باهاشوبود تا 11 و 12 شب . ازش خواستم به زندگیش برسه و دیگه مجرد نیست این کارو کنار بزاره ولی بعضی وقتها کمتر میرفت تابستون بیشترش میکرد و هفته ای یکبار رو میرفت . اوایل اعتراض میکردم بعدا اعتراضم رو کمتر کردم گفتم لج نکنه. بهم میگفت دروغ بهت نمیگم حتی اگه ناراحت بشی ، همینجورم بود. ولی بعد که دیگه خودش دید داره زیاده روی میکنه بعضی وقتهاش رو بهم نمیگفت که رفته بیرون. بارها با ناراحتی . با خواهش یا با مهربونی ازش خواستم بس کنه دیگه ولی فایده نداشت . چند وقت خوب بود بازم روز از نو. حتب گاهی خانوادش هم بهش تذکر میدادن. الان دو سه ماهه که بچمون دنیا اومده به من خیلی بی توجه شده دیگه کارهاشو بهم نمیگه ،خیلی بیرون میره، انتظار داشت من با این روحیه خرابم خیلی بیشتر بهش توجه کنم و به بیرون رفتناش هم کار نداشته باشم و اون هر کاری دوست داشت بکنه ولی من اصلا به رو خودم نیارم . خودم به خاطره اینکه توجهش بهم کمتر شده و اون جوری که باید باشه ولی نبود داغون شدم. بهش اعتراض نکردم گفتم شاید تو شرایط جدید احتیاج داره دیدم خیلی زیاده روی میکنه. اعتراض کردم فایده نداشت . ناراحتیم رو نشون دادم بازم یه چیزی طلبکار بود. من تنها بودم و خیلی بهش نیاز داشتم ولی اون اصلا درکم نمیکنه. تازه اخلاقش هم بدتر شده . نه اینکه من به بچه توجه کنم و اون اینجوری شده باشه ، خودش دوست داره اینجوری زندگی کنه چون من علاقه زیادی هم به وقت گذروندن با بچه ندارم و خیلی هم توجه بهش نمیکنم و بارهام بهش گفتم تو برام مهمتر از بچه ای و اون تو اولویت بعدی قرار داره و مطمءنم حسودیه بچه رو نمیکنه. حالا دیروزم زنگ زدم میگم چرا نیمدی ناهار میگه کار دارم در حالی که میدونستم مغازش نبود بعدش زنگ زدم میگم تو که مغازه نیستی چرا دروغ میگی گفت خب اومدم جایی کار داشتم ، رفته یود ولی بعدشم با پسر عمه هاش رعته بود بیرون . گفتم میدونم بیرونی ولی خیلی دروغگویی . بعدم پیام دادم که خیلی ازت ناراحتم .میدونم بارها بهم دروغ گفتی . کاش من دیگه زنده نبودم حالا که هیچ جایگاهی ندارم .واقعا داشتم خفه میشدم ولی شب که اومد به جای اینکه از دلم در بیاره کلی بد و بیراه بهم گفت و بعدم گفت برو خونه بابات منم گفتم اگه بخوا م برم بچم رو میبرم گفت تو حقی از بچه نداری بلاخره نه من رفتم و نه هیچی .بعدم قهر کرد حرف نزد و شبم تو پذیرایی خوابید . من واقعا خسته شدم هم خیلی ددسش دارم وطاقت دوریشو ندارم هم دلم واسه بچم میسوزه و از خدا میترسم . وگرنه خودم رو میکشتم راحت شم . فقط همش میگم خدایا دیگه صبح من بیدار نشم . به نظر شما من چیکار کنم؟ با اینکه اینقدر پسر عمو و عمه هاش بارها حتی اشکش رو با کارهاشون در اوردن بازم زود میبخشه و میره میفته دنبالشون ولی اونام که زندگی نمیکنن دایم تو بیابونن(. شهر ما یه شهر کوچیک با تفرجگاه تو بیابونه) . حتی خانم یکیشون میحواد ازش جدا بشه . اونام ادمهای حسودین وهر کاری واسه خراب کردن شوهرم تو فامیل انجام میدن. ولی خدا نکنه نن یه حرفی بزنم دیگه کوتاه نمیاد. اگه بحثمون هم بشه با اینکه خیلی خوش قلبه ولی کلی فحش و بد و بیراه به خودم و خانوادم میگه.دیگه خسته شدم هرچی حرف میزنه احساس میکنم داره درووغ میگه یا همیشه داره منو میپیچونه .یه بار به خودشم گفتم که ازم ناراحت شد. لطفا راهنماییم کنید

    #19367
    مدیر سایت
    مدیر سایت
    کلید دار

    سلام دوست عزیز نگران نباشید سوالتون رو به تیم روانشناسی ارجاع دادم و در اولین فرصت جواب رو به اطلاعتون میرسونم

    #19893

    سلام.ممنون از اعتماد شما. متاسفانه شرایط چندان راحتی ندارید ولی از بین بردن خودتون راه حل مناسبی نیست.به نظر میرسه شما روشهای زیادی رو تجربه کردین ولی واقعیت ظاهری اینه که همسر شما باورهای متقاوتی به شرایطش در مقایسه با شما.مشابه وضعبت شما در افراد وابسته به الکل و مواد مخدر زیاد دیده میشه.نسبت ب عدم وابستگی همسرتون اطمینان دارید؟چنانچه ایشون وابسته باشه،راه حل ترک کردن ایشون هست.اگر وابسته نباشن،بهترین راه حل بردن ایشون به روانشناس هست،تا حدودی شاید وارد کردن خانواده ها مساله رو کمرنگ تر کنه ولی واقعیت اینه ک این مساله همسر شما مساله ای نیست ک به راحتی برطرف بشه و….به نظرم شما باید بپذیرید ک ایشون اون تعهدی ک شما نسبت به ازدواج دارید و ندارن،کما اینکه قبلا هم اینو نشون داده بودن،شما هم مقصر این اتفاق نیستید.بنابراین یکی از بهترین کارها اینه ک به توانمدسازی خودتون بیشتر مانور بدین نه روی تغییر دادن ایشون،مگر اینکه خودشون بخوان رویه شون رو تغییر بدن.

در حال نمایش 3 نوشته (از کل 3)